|
گلبرگ
|
مامانم.. گلبرگ قشنگ زندگی من.. تو زیباترین فرشته ی عالمی روزت مبارک بهترین و قشنگترین و مهربونترین مامان دنیا
روز مادر و روز زن رو به همه ی مادر های عزیز همه ی خانوما تبریک می گم... [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 10:22 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
انقدر دلم می خواد چند تا ورق بزارم جلوم.. چند تا کتاب بچینم دورم با یه جامدادی و در کنارشم لپ تاپ روشنم بهم چشمک بزنه.. بعد شروع کنم به حل کردن یا پیدا کردن جواب تمرینام.. اگرم دیگه آخر خوشبختی باشم که 4 تا نقاشی می کشم و تموووووم.. و بعد از اتمام هر کدوم کلییی انرزی مثبت بیاد سراغم.. نه مثل الان که باید از لحظه ای که می خوام درس بخونم باید سرم تو این لپ تاپ باشه و هی تند تند یا کد بنویسم یا دنبال سورس بگردم.. تازه بعد از کامپایل (اجرا) بهم ارور بده تند تند و آخر سر نفهمم اشکال کار من آخه کجااااست؟؟؟ آخرشم بعد از دو روووز نتونم یکی از تمرینامو حل کنم و تمااام غم و غصه ی عالم بیاد سراغم که آخه اینم رشته بود من رفتم!!!!!
دیشب مربای آناناس درست کردم.. خیلی خوب شد. [ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 6:34 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
چون دو نفر از دوستای گلم ازم دستور کیک بستنی رو پرسیدن امروز می خوام براتون بگم که به چه شکل این دسر فوق الاده خوشمزه رو درست می کنم من.قبلش باید از خانوم کتابی عزیزم که وبلاگ خوشمزه آشپزی رنگین مال ایشون هست کسب اجازه کنم. به هر حال با وجود افرادی مثل ایشون من هییییچ صحبتی درزمینه آشپزی ندارم .
خب بریم سر اصل مطلب من اول کیک ساده 1 تخم مرغی رو درست می کنم.. شما به هر شکل دیگه ای که دوست دارین می تونین کیکتون رو بپزین.. من با کیک کاکائویی هم امتحان کردم و عالی شده.. بعد از اینکه کیکتون پخت بذارین کاملا سرد بشه تا بستنی توش آب نشه.. کیک بستنی رو هم میتونین تو یه ظرف بزرگ درست کنین که هر کس به هر مقداری که می خواد برداره.. هم اینکه برای هر نفر توی گیلاس یا ظرف مورد نظرتون این کار رو انجام بدین..بهتره که ظرفتون بلوری یا کریستال باشه که محتویاتشو از بیرون بتونین ببینین.. حالا توی ظرف مورد نظرتون یک ردیف کیک که به قطر 1.5 تا 2 سانتی متر برش دادین می دارین.. بعد روش یک ردیف موز حلقه حلقه شده یا خورد شده می ذارین و اگه دوست داشتین کردوی خورد شده هم می ریزین روش که خیلی خوشمزه میشه.. بار آخری که من درست کردم چون تو خونه خامه داشتیم بعد از اینکه کیک رو گذاشتم روی کیک یه مقدار خامه هم ریختم.. از همین خامه های پاستوریزه که برا صبحانه می خوریم یا هر جور دیگه ای که دوست دارین و در دسترستونه. واااقعا عالی شد با خامه.. ولی خب اگه هم نباشه اشکالی نداره.. بازم خوشمزست.. اگرم دوست داشته باشین میتونین از قبل زله هم درست کنین و لابلاش البته طوری که از داخل به دیواره ظرف بچسبه زله هم بذارین.. قشنگش می کنه..چون رنگیه.. ولی باز اگه نباشه اشکال نداره.اسمارتیزم خوبه اگه باشه.. از پودر نارگیل هم برای لابلاش هم با گردو و یا به جای گردو می تونین استفاده کنین اگه داشتین. حالا بعد از اینکه یک ردیف از این مواد رو داخل ظرف چیدیم.. روش یه لایه بستنی می ذاریم و دوباره همین مراحل رو تکرار می کنیم.. تا 2 الی 3 بار.. بستگی به قطر ظرف داره...ولی باید توجه کنین که لایه آخر باید بستنی باشه.. و در آخر روش رو به هر شکلی که دوست داشته باشین تزیین می کنین.. و برای یک ساعت یا بیشتر داخا یخچال یا فریزر می دارین.. تا بستنی تا حدی به خورد کیک بره.. حالا دیگه کیک بستنی خوشمزتون آمادست.. به همین سادگی ..شما از هز نوع بستنی که طعمشو دوست داشته باشین می تونین استفاده کنین ولی تجربه به ما ثابت کرده که با بستنی شکلاتی فوووق الااده خوشمزه تر از بستنی های دیگه می شه.. البته این دیگه سلیقه ایه.. ممکنه افراد دیگه کیک بستنی رو به شکل دیگه ای درست کنن.. این دستوریه که من بلدم.. و البته اگه دستور دیگه ای باشه که خوشمزه تر از این بشه استقبال می کنم.. پیشنهاد می کنم حتتتما دزست کنین و لذتشو ببرین.. مطمئن باشین همسر یا خونوادتون دیگه ول کنتون نیستن و هی تند تند باید براشون درست کنین.. ببخشید اگه خیلی خوب نتونستم بنویسم.. خب اولین باری بود که اینکارو می کردم.. امیدوارم واضح بوده باشه براتون.. [ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 5:16 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
تو خونه اینترنتمون چند روزیه قطع شده و اینه که کماکان برای اینترنت و صحبت با مامان اینا باید هر روز با همسری بیام دانشگاه..به همین خاطر هنوز فرصت نشده کامنتا رو جواب بدم.. بابت تاخیر معذرت می خوام..
امروز دومین باریه که با خودمون غذایی رو که تو خونه درست کردم میاریم برای ناهارمون.. پنج شنبه خورشت بامیه آوردیم و امروز فکر می کنین چییی؟؟؟ خورشت خلال محبوبمون.. هنوز وقت ناهار نشده که بخوریمش ولی دل تو دلم نیست.. شکمویی بد دردیه دیشب خیلی کد بانو شدم و علاوه بر ناهار امروز کیک هم درست کردم و چون همسری کیک بستنی خیلی دوست داره و البته خودم هم همینطور این شد که کیکمون تبدیل شد به یه کیک بستنی فوق الاده خوشمزه.. روز شنبه ساعت ۲:۳۰ یکی از دوستای همسری اومد دنبالمون و مارو رسوند به مرکز خرید.. می خواستیم اگه بشه یه پتو بخریم چون هوا بعضی شبا سرد می شه.. ولی متاسفانه موفق به خرید نشدیم.. یکی زیر سر گذاشتیم و اگه سرد تر شد می ریم می خریمش.. کسی می دونه تو ایران قیمت پتو دونفره پشم شیشه از اینایی که روش پارچه گلدار داره.. بدون رویه بالشتی و .. فقط پتو .. چنده؟؟ خلاصه تا ساعت ۶:۳۰-۷ اونجا بودیم و یه مقدار برا خونه خوراکی جات به علاوه یه کاکتوس خییلی خوشگل و یه تابه کوچولوی خوشگل تر که مخصوص یه دونه تخم مرغه برا نیمرو خریدیم و پیاده برگشتیم خونه.. خوب بود خوش گدشت.. الانم باید برم دوباره ادامه ی درس... دلم برای مامان ..بابا.. و خواهرام خیلی تنگ شده بیشتر از ۲ ماااهه که ندیدمشون.. دلم برای بغل مامانم خیییلی تنگ شده.. دلم برای دیدن اون لحظه ای که بابام از سر کار میاد تنگ شده .. برای نقشه کشیدن در مورد اینکه چی بخوریم با خواهرامم تنگ شده.. خلاصه ای کاش اونا هم اینجا بودن که دیگه مححححشر می شد..
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 7:27 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
امروز صبح با همسری رفتیم یکم خرید کردیم..
تا قبل از امروز گوشت رو بسته ای می گرفتیم و دیگه به وزنش خیلی توجه نمی کردیم ولی امروز متوجه شدیم که گوشت اینجا خیییلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنیم ارزونه.. تقریبا کیلویی ۸۵۰۰تومان.. اونم گوشت لخم بدون یه ذره استخوان.. واقعا جالب بود برامون.. تو ای..را..ن از دو برابر اینم فکر کنم بیشتر باشه.. خلاصه مردم اینجا خیییلی خوشبحالشونه.. ساعت حدودای ۱ بود که برگشتیم خونه.. چون سرویس همسری ساعت دو می رفت کل تلاشمونو کردیم که تو یک ساعت همه ی خریدارو جمع و جور کنیم .. ناهار بخوریم.. و بیایم دانشگاه.. دانشکده همسری تو یه کمپوس دیگه هست و باید با سرویس رفت .. ولی مال من دقیقا در خونمونه.. ۳-۴ دقیقه با پاست.. ساعت یه ربع به دو بود که همسری گفت دیگه ولش کن نمی رسیم و منم اصرار که نه باید برسیم.. نصف غذامونو خوردیم و بقیشو ساندویچ کردم که تو راه بخوریم.. و این شد که ما تونستیم به سرویس برسیم.. به همسری تو سرویس گفتم دیدی رسیدیم؟ شیطون می گه آره ولی با اعمال شاقه.. اعمال شاقش این بود که ۵-۶ دقیقه توی اتوبوس باید سرپا بودیم.. خب من برم یکم درس بخونم.. [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 10:24 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
دوستای گلم که رمز قبلیو داشتن رمز همونه.. اگرم نداشتین یا گم کردین بهم بگین که بهتون بدم.. و خواهش می کنم به کسی هم ندین.. ادامه مطلب [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 2:56 قبل از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
بلاخره بعد از چند روز بارندگی بی وقفه امروز ابرا از تو آسمون رفتن.
هوا خیلی سرد شده.. البته برای ما. خودشون که کماکان با شلوارک و تاپ و نهایتا یه سویشرت میان بیرون.. البته بعضیا هم کاپشن می پوشن.. شاید باید به فکر یه پتو باشیم..دیگه به اینجاش فکر نکرده بودیم.. اینترنت خونه چند روزیه قطعه و وای که چه قددرر بده بی اینترنتی و اینکه آدم مجبور باشه همش بیاد دانشگاه برا اینترنت.. امروز همه جا تعطیل بود.. خب اول ماه می هست دیگه.. اینجا روز اول هر ماه ظاهرا همه جا رو تعظیل می کنن.. البته دیروز هم که بین دو تعطیلی بود تعطیل بود دانشگاه.. فکر می کردیم فقط تو ای..ران تعطیلی زیاده ولی اینجا هم مردمش خیلیی خوشحالن و بعلههه.. همسری سخت مشغول نوشتن مقالست و هی تند تند داره می نویسه.. منم هفته ی دیگه باز امتحان دارم.. این روزهامون شده فقط درس و درس و درس.. پنج شنبه شب نامزدی خواهر همسریه.. حیف که ما نیستیم.. ایشالا خوشبخت بشن.. دستشون درد نکنه مامان همسری زنگ زدن و مامان اینارو هم دعوت کردن.. خوشحال شدم که احترام گذاشتن.. امروز برا صبحانه یه عدسی خوشمزه درست کردم .. البته دیشب درست کردم.. و خیلی چسبید.. الان ساعت ۷ شبه و من و همسری هنوز دانشگاهیم.. امیدوارم وقتی رفتیم خونه دیگه همسری بازم نشینه پای لپ تاپش که درس بخونه.. منم غیرتی بشم و شروع کنم.. این شبا من خیلی خوابالو شدم و زود می خوابم.. کلا خوابم خیلی زیاد شده.. البته خوشخواب بودم کلا.. همسری می گه تو چه قدر خوب و زود می خوابی.. این کیک بستنی عجب چیز خوشمزه ای ها.. من و همسری عاشقشیم. حیف که الان تو خونه شیر نداریم وگرنه رفتیم خونه فوری یه کیک درست می کردم و بعدشم می شد یه کیک بستنی خوشمزههههه.. بدجوری عادت کردیم بهش.. اینجا خیلی میوه های عجیب غریب و خوشمزه زیاده.. می گن تو ای..ران موز شده کیلویی ۵۰۰۰ تومان.. اینجا به پول ایران تقریبا کیلویی ۱۸۰۰ تومانه.. آناناس هم دونه ای ۱۸۰۰ تومان.. به همسری می گم بیا به اندازه ی کل عمرمون اینجا آناناس بخوریم و دوتایی می خندیم... متفاوت نوشتم... [ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 2:33 قبل از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
امروز ساعت ۱۱ صبح دوست همسری که انگلیسی بلده و از اول همه جا کمک حال ما بوده اومد دنبالمون که منو ببرن دکتر.
رفتیم یه بیمارستان.به اسم سانتا کازا اول رفتیم به قسمت پذیرش اورژانس. چند دقیقه ای موندیم و ازمون پاسپورت منو خواستن. ما هم فراموش کرده بودیم با خودمون ببریم. دوست همسری گفت که نیاوردن.. مسئولش گفت اشکالی نداره یه فرم داد که ما پر کردیم و بعد نفری یه دونه برچسب بهمون داد که باید به لباسمون می چسبوندیم. روی مال من نوشته بود بیمار و برا همسری و دوستش همراه.. خلاصه باز نشستیم تا نوبتمون بشه و صدامون کنن. جالب اینجا بود که یه آقایی توی قسمت پذیرش بود که شبیه دلقک بود البته در لباس مخصوص مک دونالد.به خاطر چه هایی اونجا بود که میومدن بیمارستان. که با دیدن اون کمتر بترسن.. واقعا خیلی جالب بود که ابنقدر حتی به یه بیمارستان دولتی که بابت خدماتش هیییچ هزینه ای از بیمار نمی گیرین انقدر می رسن. بعد از نیم ساعت وارد بخش شدیم و معاینه و عکسبرداری و دوباره معاینه.. تا اینکه تشخیص دادن شکستگی نداره و استخوان سالمه ولی باید یک هفته ای استراحت کنم تا خوب شه.. در نهایت هم برام یه آمپول که شبیه سرم بود زدن.. وای انگار آبی بود روی آتیش.. نمی دونم چی بود ولی بلافاصله دردمو خوب کرد. . انگار برای ریلکس کردن عضلات بود.. یه قرص هم بهم دادن که باید شبا می خوردم.. خلاصه چند روزی با این زانوی گرامی درگیر بودم و الان خدارو شکر خوبم..
[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 2:22 قبل از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
پام خیلییییییییی درد می کنه.
دارم می میرم. دعا کنین زودتر خوب شه.... [ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 3:10 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
روزها به طور عجیبی خیلیی سریع داره می گذره. یه استرس خاصی اکثر مواقع با منه که اونم مربوط می شه به درسم...
امروز داشتم فکر می کردم که کی میشه من به یه وضعیت استیبل تو زمینه کار و درسم برسم؟ با رسیدن همچین روزی خیلییی بیشتر از الان حس خوشبختی رو حس خواهم کرد. پس این می شه یه هدف بزرگم برای سال ۱۳۹۱ یعنی امسال. فردا قراره یه امتحان داشته باشیم. یکی از سه امتحانی که نمرش به عنوان نمره پایانی این درسم حساب میشه. هنوز نمیدونم استادم قراره چه جوری ازم امتحان بگیره. وقتی زبان رایج یک کشور رو بلد نباشی همین می شه دیگه.. امیدوارم این ترم رو با موفقیت اینجا به پایان برسونم. خیلییی برام دعا کنین. چند شب پیش طی یه اقدام انتحاری (؟) بنده زانوی مبارک رو به طرز وحشتناکی کوبوندم تو دیوار.. طوری که از شدت ضرب از خواب پریدم. از اونشب زانوم خییلی درد می کنه. ۴-۵ روزهه ولی هنوز خوب نشده.. کلافه شدم دیگه.. تا الان فکر می کردیم ما ایرانیا خیلی خوش به تعطیلی هستیم ولی انگار اینا بدتر از مان.. به خاطر یک روز تعطیلی که جمعه ی هفته پیش بود کل هفته رو تعطیل کردن.. ظاهرا از این تعطیلیا هم زیاد دارن.. چه می دونم.. خلاصه شهر انقدر خلوت بود..البته اینجا کلا خیلی آروم و ساکته.. دیشب بارون خیلیییی خوبی اومد.. از اون بارونای استوایی محشر. دیوارو که نگاه می کردی انگار با شیلنگ داشتن می شستنش.. یک هفته ای بود بارون نیومده بود.. امروز هوا محشر شده.. ایکاش من درس نداشتم و با خیال راحت می تونستم برم قدم بزنم.. خب دیگه برم سر درسم فعلا.. به زودی عکس می دارم... [ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 4:53 بعد از ظهر ] [ tala_khanoom ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |